Tourniquet به روايــتي نو
I tried to kill the pain
گرگ و میش بود..نیمی از اسمان در تاریکی و نیمه ی دیگر با هاله ای از نور بی فروغ به رنگ لیمویی در امده بود..[درد] از فرق سر تا نوک پا در بدنش جاری بود ولی چیزی که او از ان رنج می برد درد جسمانی نبود.
روی دست هایش لخته های[ خــــــــون ]خشک شده بود و کف پاهایش از درد تاول ها می سوخخخخخت..
ساعت ها پابرهنه در جنگل سرد و تاریک دویده بود و شاخه ها را با دستانش از سر راه کنار زده بود تا بتواند تند تر بدود..او فرار می کرد..از درد..
از دردی که می رفت تا [هستی] او را به کام خود بکشد..
But only brought more
(So much more)
هر چه می دوید گویی به منشا نا امیدی و یاس نزدیک تر می شد...چشمانش به تاریکی شب خو گرفته بود و اکنون اندک روشنایی سحر غریب می نمود..
در طول زندگی همواره از نور گریزان بود..
بار گناهان شانه های نحیفش را خمیده کرده بود و حفره ای در سینه اش جای باز کرده بود..
شقیقه هایش از نیش-زهر گناه می سوخت و دستانش یخ کرده بودند..این درد تمامی نداشت..
I'm dying,
بوی دود چوب و رنگ ابی مه رقیق جنگل را در بر گرفته بود..
اکنون که به سپیدی صبح نزدیک می شد گویی هراسش دو چندان شده بود.
از خســــــــتگی به تنه ی ستبر درختی تکیه داد..
چشم ها را بست و زندگی اش مانند فیلمی با دور تند و کیفیت رویا مانند روی پرده
ی چشمانش به تصویر در امد و او مانند یک تماشا چی فیلم زندگی اش را برای
هزارمین بار نگاه کرد..
قطره ی اشکی از چشمش فرو ریخت و با خود فکر کرد این اشک ها چه مقدار از
[کثافت] زندگی ام را پاک خواهند کرد؟؟؟؟!؟؟!!؟؟!
And I'm pouring,crimson regret, and betrayal
جوی باریکی از خون از زیر پاهایش سرازیر شد و روی برگ های آفت خورده ی
درختان سماق جاری شد..
سوزشی در کف پاها احساس کرد ..
قطره های خون او پشیمانی ای بود که به رنگ سرخ و در قالب [خون] متبلور
میشد..کفاره ی گناهان بی حد و حصر او..
هنوز خیلی راه مانده بود تا پایان درد...بلند شد و بر پای ایستاد..شاید این اخرین قیام
باشد پس از اخرین افول...
I'm dying..praying
رو به مرگ پیش می رفت..
درجنگل انبوه زیر درختانی که انگار هم صدا شده بودند تا نزد [خـــدا] برای او طلب
بخشایش کنند و صدای پشیمانی او را به گوش فرشتگان اسمان برسانند..
نيايش..چيزي كه در سرتاسر عمر خود با ان بيگانه بود و اكنون چون نواي موسيقي
ملايمي در ذهنش جريان مي يافت..
Bleeding
باز هم خون و خون..با هر قطره ي ريخته شده ي خون احساس مي كرد تمناها و
خطاهايش كم رنگ تر مي شوند..درست به مصابه ي عريان شدن در تشت اب
سرد در مراسم عشاي رباني...طلب رستگاري به واسطه ي عذاب دنيوي...
Screaming
صداي فريادي از دور به گوش مي رسد..
شايد اين صداي فرياد او بود كه ميليون ها كيلومتر دورتر اعتراف مي كرد..
چيزي به نام پروردگــار را شايد صدا ميكرد...
Am I too lost to be saved
Am I too lost
فنا تر و گم شده تر از ان كه راه برگشتي باشد.. در هاي نجات را بر روي نا بخشوده ها سال هاست بسته اند..
My God! My Tourniquet,
توقفي ديگر...
سوز سردي لابلاي پيراهن نازكش مي پيچيد و رعشه اي بر اندامش مي انداخت...
احساس سرما ميكرد..بيشتر از درون...
درختان نيايش گر اكنون هولناك به نظر مي رسند..
فرشتگان با فرماني از جانب خدا در هاي نيايش را بستند..دري باز نيست..
Return to me salvation
بند بند وجودش و تک تک سلول ها خواستار رهایی و رستگاری بودند..
حتی اتش جهنم به مذاقش خوش تر از سرما و سکوت این جنگل می امد...
شعله های اتش را در ذهنش مجسم کرد و لذت شیرینی را که از هم اغوشی شراره
های اتش حاصل می شود...رستگـاری!
Do you remember me
سفری است دراز..سفری به گذشته ها و تجدید میثاقی با گذشتگان..
از پیچ و خم های ذهن خطاکارش به گذشته های دور بازگشت ..
گذشته هایی که اکنون برای او انگار میلیون ها سال از ان ها گذشته است..
انسان هایی که در زندگی او بوده اند..دل هایی که شکسته شدند و لبخند هایی که
از روی بی شرمی بر لب ها نقش بستند و دست هایی که گاز گرفته شدند...
کسی او را به یاد می اورد؟؟؟!!!؟!؟!
Lost for so long
مدت هاست که از یاد ها رفته...
Will you be on the other side
تمنایی دیگر در جست و جوی مرهمی یا مرحمتی...
در فراسوی اذهان و در فواصل دور شاید {خدایی} باشد..
شاید صدای ناله های او اکنون به گوش شنوایی می رسد..کسی در ان طرف هست؟؟؟
Will you forgive me
بخششی در کار نبود..او از ابتدای تولد نابخشوده بود..دری باز نمی شد..
My wounds cry for the grave
شاخه ها را با خشونت از سر راه کنار می زد و به سوی مقصدی نامعلوم به پیش می رفت..
اکنون خون از تمامی بدنش جاری بود...
با ناخن های بلندش صورتش را خراش میداد و احساس می کرد با هر ذره ی [درد] از بار گناهانش کاسته می شود..
My soul cries, for deliverance
پاهایش دیگر یاری نکردند..بر روی دو پا بر زمین افتاد و پشت به درختی نشست...
دست برد به زیر پیراهنش و چاقویی را بیرون اورد...با سنگی که در همان نزدیکی
روی زمین بود چاقو را تیز کرد...چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود و حفره ی
نامریی درون قلبش هر لحظه بازتر می شد..چه قدر طالب رستگاری بود..چقدر
خواستار ازادی(!!!!!) و تمام شدن رنج..چقدر صبح نزدیک بود.
.برای اولین بار با تمام روح خود منتظر طلوع خورشید بود..
Will I be denied
Christ! Tourniquet! My suicide
نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست
و در همین حال دست چپش را نوازشگرانه بر روی شکمش کشید...
در حالی که چاقو را محکم با دست راست چسبیده بود نوک ان را بر تنش فشار داد
و ان را با نوک انگشتان دست چپش به محل مناسب خود هدایت کرد.
سپس با فشارنیرومند تمامی دستش چاقو را در شکمش فرو برد
.در همان لحظه ای که چاقو جسمش را درید قرص
درخشان خورشید بالا امد و زیر پلک هایش را روشن کرد...
Evanescence226 هم دو ساله شد...تولدت مبارك دوستم...
خيلي ها اومدند..خيلي ها رفتند..خيلي ها هم وقتي رفتند
تا لحظه هاي اخر منتظر برگشتنشون بودم..
اما این وبلاگ هميشه يه جايي ..همين نزديكي ها حضور داشت.
هميشه بود..